قيام فخ

     نام او حسين و كنيه اش ابوعبدالله و به لقب شهيد فخ يا صاحب فخ معروف است . در 6 كيلومتري جنوب مكه و آن را شهدانيز مي گويند كه محل جنگ حسين بانيروي دشمن بود او نبيرة امام حسن مجتبي (ع) از خاندان فضل و جهاد وعلم و عبادت و ازشريف ترين بيت يعني اهل بيت پيامبر(ص) مي باشد نام پدراوعلي و مردم او وهمسرش را به لقب زوج صالح ياد مي كردند سال قيام و شهادت شهيد فخ 169 بوده است او درسن 26 سالگي به شهادت رسيد، خلفاي عباسي هركدام به مقتضاي شرايط و محيط موضع گيري خاصي نسبت به خاندان پيامبرو ائمه اطهار و شيعيان داشته اند بعضي مانند سفاح و مهدي ملايم و ميانه رو و بعضي مانند هادي و منصور ومتوكل صددرصد ضد اهل بيت و شيعه و بعضي مانند مأمون با 180درجه تغيير موضع كاملا" خود را شيعه اهل بيت قلمداد كردند ، هادي خليفه معاصر حسين از چهره هاي معروف دشمني با اهل بيت پيامبراست بطوريكه اين طاغي جاني درمدت كوتاه حكومت خود دستور هاي سختي جهت زيرفشارگذاردن اولاد علي (ع) صادركرد ابتدا دستورداد تاتمام حقوق و مزايايي كه درزمان پدرش (( مهدي )) به بعضي علويان داده مي شد قطع كنند و به تمام مناطق و شهرها بخشنامه كرد كه هركس يكي از خاندان علي (ع) رابيابد اطلاع دهد و به پايتخت ( بغداد) بفرستدجايزده دارد . او با روشهاي گوناگون درصدد دستگيري و ارعاب و ازبين بردن فرزندان پيامبر(ص) برآمد و آنقدربه آنان فشار آورد كه ديگر كاردبه استخوان رسيد واين فشار و جنايات او نسبت به خاندان پيامبر يكي از علل  قيام حسين رهبر فخ و علويان و شيعيان بود .

دريك جلسه حضور وغياب يكي از علويان بنام حسن بن محمد غايب بود و حسين بن علي صاحب فخ و يحيي بن عبدالله بن حسن از جمله كساني بودند كه حضور حسن بن محمد را بعهده گرفته و ضامن او شده بودند ، اين جريان همچنان [1] ادامه داشت تا ايام حج فرارسيد و گروهي در حدود هفتادنفراز شيعيان براي رفتن حج به مدينه آمدند و درمحله بقيع درخانه ابن افلح منزل گرفتند و باحسين بن علي و ديگر بني هاشم ديداركردند واين خبربه گوش آن مرد عمري (فرماندارمدينه ) رسيد و سخت پريشان شد و ازورودشيعيان به خانه ابن افلح مطلع شد وكارحضور و غياب بني هاشم درمحل منصوره راسخت گرفت و مردي بالخصوص رامأموربرآنهاكرد ، اين مرد به نام ابي بكربن عيسي حائك معروف بود او دستورداشت تاكارحضوروغياب علويان رادرمقصوره سرپرستي كند او نماينده فرمانداربود چون روز جمعه شد بني هاشم و شيعيان را در مقصوره حاضرنمودونگذاشت هيچكدام از آنجا بيرون روند تا نزديكي هاي ظهر كه مردم به مسجد مي رفتند آنان را آزادكرد تاپس از اداي نماز برگردند ووقت آنها به همين اندازه بود كه وضوبگيرند و به مسجد بروند درمدت 3 روز كه حضوروغياب مي كرد ، حسن بن علي محمد حضورنداشت ، نماينده فرماندار باتندي روبه يحيي عبدالله وحسن بن علي نمود گفت : الآن بايد اورا حاضركنيد و گرنه هردوي شما رابه جاي او بازداشت مي كنم برخوردفرماندارنيز با حسين بن علي و يحيي بن عبدالله پس از احضار او دركاخ باپرخاش بود دراين وقت حسين بن علي كسي رابه نزد حسن بن محمد فرستاد و به او پيغام داد كه اي عموزاده لابد از جرياناتي كه ميان من و اين مرد فاسق اتفاق افتاده مطلع شده اي ، اكنون بهرجا كه مي خواهي برو، حسن پيام داد : نه به خدا قسم اي عموزاده من اكنون به نزدشما مي آيم تامرا به نزداوببريد و دستم رادر دست او بگذاريد ، حسين جواب فرستاد كه هيچگاه چنين نخواهد شد كه خداي تعالي مرا درحالي مشاهده كند كه به نزد پيامبرش محمد (ص) بروم و خون تو به گردن من باشد و دربارة خون تو بامن به خصومت واحتجاج برخيزد و من هرطوركه شده ترامحافظت مي كنم شايد خداوند هم مراازآتش جهنم محافظت نموده ومصون دارد . پس ازاين جريان حسين تصميم خود راگرفت و وارد عمل شد و با امام موسي بن جعفر(ع) [2] براي قيام مشورت نمود و به گفتة حسين بن علي و يحيي بن عبدالله ما اقدام به قيام ننموديم تا با امام موسي بن جعفر(ع) مشورت كرديم و او به ما دستورخروج و قيام داد. حدود 25 نفر از چهره هاي بارز علوي و ده نفر از سران شيعه كه به عنوان حج و زيارت به مدينه آمده بودند با حسين بن علي ملاقات كردند و تصميم نهائي خويش را گرفتند و نباشد كه تمام جوانان بني هاشم و خاندان علوي و همه شيعيان و طرفداران آنان را بسيج كنند و منتظرفرمان باشند و صبح روز بعد علويان دسته جمعي در حالي كه پيـشاپيش آنان چهره هاي تابــناك حركت مي كردند لحظاتي قبل از طلوع فجر به شكل رژه مسلحانه وارد مسجد پيامبرشدند و فرياد شعار احداحد واذان همراه با حي علي خيرالعمل جرياني را آشكاركرد ، مدينه آبستن انقلاب است ، جنب و جوش و رفت و آمدهاي مشكوك و چهره هاي مهم و صحبت هاي مختلف همه خبراز يك حادثه مي دادند ، فرماندار مدينه مي دانست كه با آغاز حركت علويان ووارد عمل شدن شيعيان ديگر جاي ماندن در مدينه نيست چه بهتر كه دست كم جان خود را نجات دهد او مي دانست كه پايگاه محكمي در دلهاي مردم ندارد و ازسوي ديگر نه نيروي زيادي براي مقابله با انقلاب دردست است و نه محبوبيتي كه بتواند از مردم كمك بگيرد به ناچارفراررابرقرارترجيح داد . علويان وارد مسجد پيامبرشدندو حسين درحالي كه لباس و عمامه سفيدي پوشيده بود شمشيري برهنه دردست داشت بالاي منبر رفت انگيزه نهضت و علل آن را به طور اختصار بيان داشت : كه من فرزند رسول خدايم وهم اكنون برمنبراو نشسته ام و درحرم اويم و شما را به سنت رسول خدا دعوت مي كنم ، اي مردم آياشما آثار ونشانه هاي رسول خدا(ص) را درسنگ و چوب مي جوئيد و براي تبرك به آن دست مي ماليد ولي پاره تنش و فرزندش را ضايع مي كنيد . درساعات اول روز اولين عكس العمل دشمن آغاز شد گرچه فرماندار خبيث ترسوي مدينه فراركرده بود .[3] اما پاسبانان شهر كه فرماندة آنها خالد بربري بود با200نفربه طرف مسجد حمله ورشدند باوجود آن خالد بيچاره سخت خود را حفاظت مي كرد اما شجاعت نوادة امام حسن و ضربت جانانه اش كار او را ساخت ، طرفداران حسين گروه مهاجم را عقب زدند و ازمسجد بيرون راندند ، درگيري به بيرون مسجد كشانده شد ، نيروهاي انقلاب موفق شدند فرمانداري را به تصرف درآورند و به خزانه بيت المال مسلط شدند و دراين گيرودارفرصت طلبان و دزدان به بيت المال دستبرد زدندو مقداري از اموال مسلمين به سرقت رفت و باقي مانده آن كه بيش از ده هزاردينار بود به دست حسين رهبرقيام افتاد كه آنرا بين مردم قسمت كرد ، ازآنجاكه تعداد زيادي از مسلمانان مبارز در زندان حكومت عباسي در مدينه دربند بودند آزادي آنان و ملحق شدن آنها به نيروهاي انقلاب اثر مهمي براي حسين و يارانش داشت انقلابيون به زندان حمله كردند و باشكستن درب آن موفق شدند مسلمانان دربند راآزاد سازند .

درگيري باشدت تاظهرادامه يافت و بردو طرف تلفات و ضايعاتي وارد شد و اين درگيري باشكست مزدوران عباسي و متفرق شدن آنان مقارن ظهر به پايان رسيد بنابرنقل طبري قيام حسين درمدينه شنبه سيزدهم ذي القعده آغازشد و پس از سه روزدرگيري شهركاملا" به تصرف انقلابيون درآمد و كارتصرف و پاكسازي شهرونصب فرماندارجديد و تجهيز نيرويازده روزطول كشيد و درروزبيست وچهارم ذي القعده سال 169 حسين و يارانش بسوي مكه حركت كردند . حسين بن علي رهبرانقلاب با ياران خود كه حدود سيصد نفر مي شدند از مدينه آهنگ مكه نمودندوحسين مردي از ياران خود را بنام دينارخزاعي به عنوان فرماندار مدينه منصوب كرد ، خبرتصرف شهر مدينه بدست نيروهاي انقلاب و حركت آنان به سوي مكه سران عباسي راسخت متوحش ساخت و جاسوسان و عمال كثيف آنان كليه گزارشهاي مربوط به قيام را به آنان دادند و چون آنان قصد حسين رهبرقيام جهت آهنگ به مكه و آزادسازي شهر خدا را فهميدند و متوجه شدند كه منطقه اصلي نبرد مكه خواهد بود آماده شدند و به تدارك نيروو تهيه امكانات دفاعي برخاستند .[4] و علاوه بر نيروي موجود در مكه تعداد زيادي از سران و فرماندهان عباسي بعنوان زيارت خانه خدا اما در واقع به عنوان جنگ و سركوب قيام باتجهيزات و نيروي كافي به سوي مكه حركت كردند . محمدبن سليمان كه ازطرف خليفه به عنوان فرمانده عملياتي منصوب شده بود در همان روز جمعه هشتم ذي الحجه 169 هجري- قمري  يك گروه بيست و چند نفري را به فرماندهي ابوكامل، وابستگان اسماعيل بن علي به طرف محل استقراروتجمع نيروهاي حسين فرستاد تاهم اطلاعاتي از وضع آنان بدست آورد و هم دربين راه جذب نيروكند . تعداد نيروهاي دشمن در جريان جنگ فخ به چهار هزارسوار مي رسيد و فرماندهي كل عملياني آنان بعهده موسي بن عيسي پسرعم خليفه عباسي بود ونيروهاي حسين كمتر از 500 نفربودند آنان در روزهشتم ذي الحجه سال 169 باحسين بن علي هنگام نمازصبح درگيرشدند موسي بن عيسي كه حسين و همراهانش راديد دستورداد لشكر رابه صف كردند و محمدبن سليمان را درميمنه وخود درمسيره سليمان بن ابي جعفرو عباس بن محمد را در قلب لشكرگماشت و باپايمردي مجاهدان راه خدا جنگ در سرزمين فخ به وقوع پيوست و نيروهاي اندك حق با انبوه نيروهاي شيطاني باوضعي نابرابر درگيرشدند نخستين كسي كه برحسين و ياران او حمله كرد موسي بن عيسي بود نيروهاي انقلاب توانستنداين حمله را دفع كنند . موسي براي آنكه آنها رابه ميان دره بكشاند شروع به يك عقب نشيني تاكتيكي كرده و آنها نيز همگي سرازيرميان دره شدند . دراين هنگام محمدبن سليمان ازپشت سرآنان حمله ورشد واين حمله آنچنان سخت بود كه بيشتر ياران حسين دراين حمله كشته شدند . دراين وقت سران لشكر عباسي مرتبا" فرياد مي زدند : اي حسين تو در اماني وحسين با صداي بلند جواب مي داد كه : من امان نمي خواهم وهمچنان جنگيد تابه شهادت رسيد ، سليمان بن عبدالله بن حسن و عبدالله بن اسحاق فرزند ابراهيم بن حسن بود صداي چكاچك شمشيرها لحظه اي قطع نمي شد سرزمين فخ و بلدح راگردوغبارفراگرفته و نيروها به طوري باهم آميخته شده [5] و درگير بودند كه دوست ودشمن به زحمت شناخته مي شدند ودرمواردي بسيار جنگ به شكل تن به تن جريان داشت و حسن بن محمد فرزند محمد نفس زكيه  از نوادگان امام حسن مجتبي (ع)كه جزءياران و فرماندهان لايق نيروهاي انقلاب بود و از پسرعموهاي حسين رهبرانقلاب بود تيري به چشمش خورد اما او اعتنائي نكرد ومردانه مي جنگيد، حسين با لب تشنه و شكم گرسنه درگرماگرم نبرد با روحيه اي عالي چون شيرژيان از هرسوبه دشمن حمله مي كرد خون تمام صورتش راگرفته و زخمهائي كاري برپيكرمقدسش وارد شده بود اما او فرزند علي است وعلي وارمي جنگد ولي نزديك ظهر است و ساعتها از نبردگذشته كه ناگهان فرياد شادي دشمن به آسمان بلند شدكه البشاره البشاره  مگرچه شده ، بلي حسين بن علي ، اين علوي و فاطمي رشيد به شهادت رسيد .

قيام يحيي بن عبدالله محض

     درجريان انقلاب فخ چهره هاي برجسته اي از خاندان ابوطالب و علويان در كنار حسين وهمراه او قيام كردند كه هركدام شخصيتي والا و مقام عالي بودند ازجمله آنان چهره درخشان عيسي و برادرش ادريس فرزندان عبدالله بن حسن است يحيي مرد شماره دو قيام ومعاون رهبرقيام بود. نسب يحيي بدين شرح است ، يحيي فرزند عبدالله فرزند حسن فرزند امام مجتبي (ع) وي جواني عابد ومالك و عالم و محدث و راوي و شجاع بود ، كنيه او ابوالحسن و نام مادرش قريبه دختر عبدالله ذبيح است ، لقب او صاحب ديلم و عالم شهيد وابتثي مي باشد ، يحيي بن عبدالله جزء همراهان حسين بن علي صاحب فخ بود و چون حسين و يارانش كشته شدند يحيي خود را مخفي كرد و به صورت ناشناس از اين شهر به آن شهر فراري بودودرصددبود پناهگاهي بيآبد و درآنجارحل اقامت افكند، وي به شدت تحت تعقيب عوامل خليفه عباسي هادي و سپس برادرش هارون الرشيد قرارداشت ، فضل بن يحيي برمكي وزيرهارون از محل اختفاي اومطلع شد و به او پيغام دادكه ازآنجا كوچ كند[6]و به بلادديــلم برود و بـــر نامه اي هم براي او فرستاد كه درآن نامه به حكام و فرمانداران دستورداده بود كسي معترض اونشود ، يحيي به طورناشناس خود را به ديلم رسانيد ، از آنجائي كه يحيي بن عبدالله مرام زيديه رانداشت و درمسائل و احكام پيروفقه اهل بيت و فتاواي امام صادق (ع) بود با بعضي از انقلابيون زيدي كه همراهش بودند اختلاف نظراست و همين امرسبب تفرقه درميان انقلابيون شد سرزمين كوهستاني گيلان و قزوين و كلا" به منطقه شمالي ايران بلاد ديلم گفته شده است ، از آنجائيكه سرزمين ديلم تا اندازه زيادي تحت سلطه و حكومت عباسيان نبودند ومرداني كوهستاني و شجاع و باصداقت داشت زمينه خوبي براي فعاليت علويان و انقلابيون شيعه برضددستگاه بني عباس شد . هارون از اين پيشآمد سخت نگران و ناراحت بود ، تصميم گرفت كه فضل بن يحيي برمكي وزيركاردان ومقتدربرمكي خود را مأمور سركوبي نهضت ديلم نمايد ، لذا فضل را باپنجاه هزارسرباز با جمع كثيري ازسران لشكر ودرباريان به سوي شمال ايران روانه كرد ، يحيي دريافت كه توان روياروئي بانيروي عظيم هارون الرشيد را ندارد ، لذا باشرايط عهد و ميثاق محكمي پيشنهاد فضل را پذيرفت بالاخره يحيي به همراه فضل برمكي به سوي بغداد حركت كردند و چون به پايتخت رسيدند چون يحيي به بغداد آمده هارون خليفه عباسي مقدمش را گرامي شمرد وتجليل فراواني از او بعمل آورد و جوايز و هداياي گرانبها به او داد كه گويند جوايزنقدي اش حدود دويست هزاردينار بود واين علاوه برخلعتهاي قيمتي و چهارپاياني است كه به او بخشيد كه يحيي آن همه دويست هزاردينارپولي راكه هارون به اوداده بوددرپرداخت قرضهاي حسين بن علي رهبرشهيد انقلاب فخ مصرف كرد.[7]

بني عباس سخت از علويان وحشت داشتند، هارون الرشيد درصدد بودتانقشه اي بكشد و بهروسيله اي كه شده يحيي رامتهم سازد لذا براي اووهوادارانش بهانه جويي مي كرد تا اينكه به او اطلاع دادند مردي بنام فضاله مخفيانه مردم رابه بيعت بايحيي دعوت مي كند ، هارون دستوردستگيري او راداد وي رابه زندان افكند و پس از چندي اوراخواست و به اودستورداد كه به يحيي نامه اي بنويسد ودرآن نامه به يحيي گوشزد كند كه گروهي از سران ارتش و نزديكان خليفه دعوت تو را پذيرفته اند وآماده اند به فرمان تو برضد هارون الرشيد قيام كنند آن مرد اين نامه را نوشت و براي يحيي فرستاد ، چون نامه مزبوربدست يحيي رسيد بلادرنگ آورنده نامه را بانامه تحويل يحيي بن خالد وزيرهارون داد و به اوگفت : اين مردنامه اي براي من آورده كه من نمي دانستم چه كسي آن نامه را بدست او داده ، هارون ازجريان مطلع شد ونقشه اش باشكست روبروشدو فهميدكه يحيي بن عبدالله درصددمخالفت بااونيست . يحيي بن عبدالله موقعي كه دانست هارون درصـدد توطــئه برضداوست به فكر راه چاره اي افتاد بلكه خويش رااز چنگ اين خليفه سفاك نجات دهد روزي به فضل بن يحيي گفت : اي فضل ازخدابترس كه دستت به خون من آلوده شود و بپرهيز از اينكه فرداي قيامت محمد(ص) خصم توباشد فضل بن يحيي تحت تأثيركلمات يحيي قرارگرفت واوراآزاد گذاردهارون بوسيله جاسوسان خودكه برفضل گماشته بودازجريان مطلع شدازاين روفضل راخواست و به اوگفت : يحيي بن عبدالله كجاست فضل گفت اودرجاي خودتحت نظرمن است فضل گفت به جان شما سوگند كه من او را آزاد گذاشته ام وچون مرابه خويشي و نزديكش به پيامبرخدا(ص) سوگندداد دلم بحال اوسوخت واوراآزادگذاشتم هارون گفت : احسنت كارخوبي كردي من هم تصميم داشتم او را آزادكنم [8]. يحيي به وساطت فضل وزيرهارون به ظاهرآزاد شد وبه عنوان زيارت خانه خداازبغدادعازم حجازشد . وي درحجازكاملا" تحت مراقبت جاسوسان حكومت بود و عده اي از هواداران حكومت عباسي و كاسه ليسان خلافت درحجازتصميم گرفتند به هر قيمت شده مجددا" سبب گرفتاري يحيي بن عبدالله را فراهم كنند آنان از يحيي به نزد هارون سعايت و گزارش كردند و شهادت دروغ دادند كه يحيي درصددجمع عده وعُده است  تاقيام كندواوبيعت وعهدباخليفه راشكسته وناديــده گرفته است . سعايت و شهادت دروغ اين ازخــدابي خبران بامنظوري كه هارون نسبت به يحيي دردل داشت موافق درآمد و كساني كه اين شهادت را دارند عبارت بودند از: 1-عبدالله بن مصعب زبيري 2- ابوالبختري وهب بن وهب 3- مردي از بني زهره 4- مردي از طايفه بني مخزوم اين سعايت و گزارش سبب شد كه هارون بلافاصله دستورجلب و دستگيري يحيي راصادركند ، لذااو راگرفته به بغداد آوردند اورازيرنظردر سردابي زنداني كنند و هرازگاهي او رابه نزدخويش مي آورد و با اومناظره و يااورامحاكمه مي كرد .[9]

مرد زبيري به خاطراهانت و سعايتش ازيحيي درنزد هارون مورد غضب يحيي قرارگرفت و درهمان مجلس يحيي بااومبــاهله كرد واورا نفرين كرد و پس از سه روزبه وضع بدي درگذشت . يحيي همچنان درزنــدان هارون بسر مي برد و هارون دنبال بهانه اي بود تا آن عهد نامه كه بين او ويحيي بود رابي اعتباركند تامجوزي براي قتل يحيي دردست داشته باشد بهترديد كه جريان رابدست چند آخوند درباري فيصله دهد .

يكي از آنها ابوالبختري آخوند خبيث و بي دين دربارعباسي باكمال وقاهت امان نامه را از دست حسن بن زيادلولوئي كشيد و باقاطعيت گفت : اين امان نامه باطل است و بي اثرچون يحيي بن عبدالله درميان مسلمين اختلاف و تفرقه انداخته و خونريزي كرده اويك خرابكاراست اورابكشيد و خونش به گردن من و همانجاتصميم قطعي برقتل يحيي بن عبدالله گرفت . جعفربن احمدوراق از مرداي كه هم زندان يحيي بوده نقل مي كند كه گفت من دريكي از تاريكترين زندانها و تنگترين آنها درنزديكترين سلول يحيي زنداني بودم ، دريكي از شبها پس از آنكه پاسي ازشب گذشته بود صداي قفلهاي زندان به گوش ماخورد ناگاه ديدم كه شخص خليفه درحالي كه سواربراستري بود وارد محوطه زندان شد و چون نزديك سلول مارسيد ايستاد و به اطرافيانش گفت : او(يحيي بن عبدالله ) كجاست؟

گفتند : دراين سلول ، گفت او را بيآوريد ، يحيي رااززندان انفرادي بيرون آوردند و به نزد هارون بردند . هارون سخناني به او گفت كه من نفهميدم و بعد ازآن شنيدم كه هارون فريادزد: اورابگيريد اطرافيان يحيي راگرفتند و صد ضربه عصا به اوزدند . يحيي ، هارون رابه خداوخويشي و نسبتش رابه رسول خدا (ص) سوگند مي داد و قرابت و خويشي خود راباهارون يادآورمي شد و هارون مي گفت : من با توقرابتي ندارم ، و پس از اين شكنجه وآزاراورابه زندان برگرداندند ، آنگاه هارون روبه زندانبان كرد و گفت : چه اندازه آب ونان به او مي دهيد ، گفتند چهارقرص نان و هشت رطل آب . هارون گفت : آن رانصف كنيد ، اين دستوررادادو رفت ، چندشبي گذشت دوباره صدايي شنيدم و به دنبال آن هارون را ديدم كه مي آيد و بازهمانجا ايستاد وگفت : يحيي رابيآوريد چون يحيي را به نزداوآوردند همان سخنان راتكراركردو به دنبال آن دستور داد صد ضربه چوب به او بزنند ويحيي اوراسوگندمي داد ولي هارون اعتنايي نمي كرد ، سپس يحيي رابه زندان برگرداندند ، هارون از جيرة روزانه پرسيد، گفتند وقرص نان وچهاررطل آب گفت : آنرانصف كنيد اين دستور راداد ورفت ، هارون پس از چند شب براي سومين بارآمد ودستورداد اورابيآوريد ، درآنوقت دراثرشكنجه و بي غذايي يحيي به سختي بيمارشده بود و قدرت حركت نداشت زاندانبانها گفتند : او به سختي بيماراست و قدرت حركت ندارد هارون پرسيد جيره اش چقدراست ، گفتند يك قرص نان ودورطل آب هارون گفت : نصفش كنيد و ازآنجا رفت . بلي طولي نكشيد يحيي دراثراين شكنجه ها وناملايمات و از شدت گرسنگي و تشنگي جان به جان آفرين تسليم كرد وجنازه اش رااززندان بردند و به خاك سپردند .[10] طبري تاريخ شهادت يحيي را سال 176 ه- ق مي داند . نسبت بسياري ازسادات حسيني به يحيي منتهي مي شود اولاد اويازده نفرند كه چهاردختروهفت پسرمي باشند ، بسياري از فرزندان آن به شهادت رسيدند اعقاب يحيي از پسرش محمد بود كه پيوسته درحبس رشيد به سربرد تابه شهادت رسيد .[11]

 

ادريس بن عبدالله

    ازجمله ياران حسين بن علي رهبرقيام فخ ادريس فرزند عبدالله حسن مثني فرزنداما م مجتبي (ع) مي باشد او از چهره هاي درخشان نهضت بود ويكي از معاونين و فرماندهان انقلابيون درجنگ فخ بود .

ادريس بن عبدالله از كساني بودكه درجنگ فخ دركنارحسين جنگيد ولي كشته نشد اوبرادريحيي بن عبدالله است . نام مادرش عاتكه دختر عبدالملك بن حارث شاعراست كه از طايفه فخرومي است .

اكثرياران و همرزمان حسين دركنار رهبرشان تاآخرين نفس جنگيدند و به شهادت رسيدند ولي تعدادي از آنان موفق شدند خودرااز معركه نجات دهند واز دست عُمال حكومت فراركنند وازجمله آن دوبرادريحيي بن عبدالله وادريس فرزندان عبدالله بن حسن بودند . پس از شكست انقلاب ادريس با غلامش (راشد) خودرابه مكه رساندند و چون ايام حج بود زمينه مساعدي براي فرارو وپي گم كردن دشمن بود لذا ادريس خود را درميان كاروان حجاج مصري و آفريقايي انداخت و براي آنكه شناخته نشود نقش غلام راشد را بازي مي كرد كه درواقع قضيه به عكس بود و بدين ترتيب همراه باكاروان مصريان خودرابه مصررساند ، هنگامي كه آنان وارد مصرشدند شب بود به منزل يكي از هواداران بني عباس رفتند  ميزبان هنگامي كه شيوه سخن گفتن مهمانان ناشناس را شنيد به آنان گفت : گويا شما ازنژادعرب باشيد ، ادريس و راشد گفتند : بلي درست است مااز عربهاي حجازيم آن مردگفت : نه اهل حجازنيستيد ، گفتند : چرا، دراينجا راشد به آن مرد ميزبان گفت : مي خواهيم رازي رابه توبگوييم منتها به دوشرط1- قضيه را فاش نكني تاماازمصرخارج شويم 2 – يااگرمايل بودي مارا امان دهي و مخفي نگه داري ، مردمصري گفت : قول مي دهم چنين كنم ، راشد خود وادريس بن عبدالله رامعرفي كرد[12] آن مرد موقعي كه آنان راشناخت درخانة خود اطاقي مخفي در اختيار آنان گذاشت و آن دو را منزل داد ، روزي ميزبان مصري به ميهمانان خودگفت هم اكنون كارواني عازم آفريقا است و به راشد پيشنهادكردكه توهمراه كاروان برو ولي ادريس بامن باشد زيرامي ترسم اگرباهم باشيد شناخته شويد و دردسربرايتان فراهم شود ، بدين ترتيب ادريس راهمراه خود برداشته ونزديكيهاي مغرب اورابه كاروان رسانيد ادريس به همراه راشد به شهرهاي فلس و طنجه رفتند و درآنجا سكونت اختياركردند. پس از آنكه ادريس در شهرهاي مغرب شناخته شد ومردم به شخصيت وموقعيت او پي بردند جايگاه خاصي درميان توده ها پيدا كردو اومردم رابه حكومت اسلامي و علوي و رضاي آل محمد دعوت نمود ، مردم به او پيوستند و با اوبيعت كردند واودرتاريخ چهارم ماه رمضان سال يكصدوهفتاودوهجري قمري رسما" تشكيل حكومت داد و به عنوان سرسلسله و بنيان گذارحكومت ادارسه  شمال آفريقا تاريخ جديدي را درمبارزات اهل بيت و شيعه گشوده و حكومت علويان يا ادريسان نزديك دو قرن پابرجاماند و براي اولين بار درآن عصردراوج حكومت و قدرت عباسيان يعني زمان هارون الرشيد واموي هاي اندلس و اسپانيا حكومت علوي بدست باكفايت اين سيد حسني بنيان نهاده شد[13] دولت عباسيان درزمان هارون كه به اوج قدرت خود رسيده بود شاهد دو حركت شيعي و قيام مهم بود يكي از جناح شرق كه همان قيام يحيي در بلاد ديلم بود و بالاخره باتوطئه هارون درهم شكسته شد . دوم قيام و حركت ادريس در غرب دولت پهناورعباسيان بود كه اين قيام به ثمر رسيد و توطئه هاي هارون وديگرعباسيان نتوانست آن را درهم بشكند . ناصري دركتاب ارزنده الاستقصاء گويد: ارديس پس از فرار از واقعه فخ به مصررفت ، منصب بريد اداره چيست و اطلاعات مصربه عهده واضح مولاي صالح بن منصوردوانيقي بود كه به لقب مسكين معروف بود ، اوشيعه و از طرفداران اهل بيت (ع) بود ، موقعي كه پي به ماجراي ادريس برد وي رامخفي كردو در فرصتي مناسب با اسب بريد اورا به افريقيه فرستاد ، ادريس به اقصاي افريقه رفت و به شهر((وليلي)) نزديك طنجه فرودآمد واميرآنجا( اسحاق بن محمد) وقتي اوراشناخت مقدمش را گرامي داشت ونژادبربررابه پيروي از وي خواند و نسب و شخصيت و نزديكي ادريس به پيامبر(ص) و فضايل وي رابرشمردوبه كمك اوازاطاعت عباسيان بيرون آمد نخستين قبيله كه با ادريس دست بيعت داد ((اوريه)) از بزرگترين و قوي ترين و پرجمعيت ترين قبايل بربربود آنان علاقه شديدي به ادريس پيدانمودند واورابرجانشان مقدم مي داشتند . اسحاق بن محمد از قبيله خويش و بسياري از قبايل ديگر براي ادريس بيعت ستاند و كاروي بالاگرفت و برسرزمين پهناوري كه از مغرب قيروان تاسواحل اقيانوس امتدادداشت به وساطت اوبود كه ادريس توانست به مغرب برود و هادي عباسي موقعي كه خبرهمكاري و دخالت واضح رادر فرار ادريس شنيد دستورداد كه او را دستگيرو به اعدام محكوم كنند و طبق اين فرمان گردن او را زدند و به دارش آويختند . اعدام واضح به فرمان هادي صحيح بنظرنمي رسد زيرامدت حكومت هادي ، يكسال و چندماه بيشتر نبود وواقعه فخ سه ماه قبل از مرگ هادي به وقوع پيوست و جريان فرارادريس از حجاز به مصروسپس به مغرب و كشف دخالت واضح در فراراوبيش از سه ماه طول نكشيد و به احتمال قوي واضح به دستورهارون الرشيد به قتل رسيد ، لذاطبري اضافه مي كند كه گفته مي شود واضح به دستور هارون الرشيد به قتل رسيد . بلي ادريس موفق شد دولتي مستقل ، خارج از حيطه وسلطه عباسيان را درشمال افريقا بنيان نهد او را رسما" به لقب اميرالمؤمنين مي خواندند و دامنة نفوذ او در كل شمال افريقا يعني مراكش ، ليبي و الجزاير به استثناي تونس كه عوامل عباسي درآنجا قدرت داشتند گسترش يافت ازصفات بارز اين شخصيت و رهبرنخستين دولت شيعه فهم واستعداد ذاتي او به [14] هواهاي نفساني و تمايلات حيواني بود كه انساني دادگر و نيكوكاروخدمتگزاربود .حكومت ادريس درشمال افريقاتهديد بزرگي براي دولت مقتدرهارون الرشيد بود . براي هارون الرشيد بسيارسخت و مشكل بود كه لشكري به آن سوي قاره افريقا گسيل دارد و تازه معلوم نبود به اوج گيري قدرت علويون درشمال افريقا نيروئي بتواند بااوج گيري قدرت علويون درشمال افريقا نيروئي بتواند حركت آنان را سركوب كند ناچارهارون چاره اي ديگر انديشيد و آن طرح ترور و به قتل رساندن ادريس بوسيله يك عامل نفوذي بود.

ابوالفرج اصفهاني در مقاتل الطالبين جريان مسموم نمودن ادريس توسط مأمورهارون رادوگونه نقل كرده است1-آنكه هارون راجع به جريان ارديس ، باوزيرش يحيي بن خالد برمكي مشورت كرد و چاره جوئي خواست يحيي بن خالد متعهد شد كه خيال خليفه راازاين حركت آسوده كند وترتيب كارادريس رابدهد اويكي از سران زيد به نام سليمان بن جريرجزري را طلبيد و باوعده ووعيد ازاوخواست كه بعنوان عامل نفوذي به سوي مغرب رود و از در دوستي با ادريس نزديك شود ودريك فرصت مناسب شيشه عطري كه يحيي بن خالد به اوداده بود ودرآن سم مهلكي بود بعنوان هديه به ادريس دهد و بگويد كه اين از بهترين عطرهاي عراق است تا آنجاكه گويد : نقشه وزيربرمكي موفق از آب درآمد وادريس با استشمام آن عطرمسموم شد و بيهوش برروي زمين افتاد حاضران در مجلس نتوانستند بفهمند كه سبب چه بوده و از اين رو فورا" به نزد راشد ( همان غلام قديمي ) و مشاوروهمراز ارديس فرستادند چون او از راه رسيد ساعتي به معالجة او پرداخت ولي ادريس همچنان در حالت اغما بسرمي برد و تاغروب به هوش نيآمد و چون شب فرارسيد ازدنيا رفت ، راشد پس از تحقيقاتي سبب آنرا دانست و به نقشة سليمان پي برد ازاين روباچندسواربه تعقيب او از شهرخارج شدند و به سرعت او رادنبال كردند و جزراشدديگر همراهان او نتوانستند خود را به سليمان برسانند و اسبانشان از پاي [15]درآمد ، راشد همين كه خود را به سليمان رساند اورازيرضربات شمشيرگرفت و سرو صورت ودست اورا مجروح ساخت كه دراثريكي از ضربات انگشتان دودست سليمان فلج شد و تاآخر عمرهمان حال بود و موفق به فرارشد ، راشد به شهربازگشت و خود را برسرجنازة ادريس رساند و ترتيب دفن او را داد ، ابن خلدون درتاريخ خود مي گويد : جسد ادريس را درشهر وليله كه نزديكترين شهر طنجه است دفن نمودند و تاريخ وفات اوسال 175 ه- ق مي باشد .

 

قيا م محمد بن اسماعيل

      امام جعفربن محمد صادق (ع) پس از مرگ پسربزرگش اسماعيل وفات كرد ، هنگام وفات امام محمد پسرش اسماعيل 16 ساله بود ، امام جعفرصادق (ع) ومحمد باقر(ع) غلامي داشتند نام اين غلام ميمون فداح بود وي در رشد جنبش اسماعيليه درتاريخ نقش بارزي ايفاكرده است زيراامام صادق(ع) پرورش نوة اش محمد بن اسماعيل را به عهدة او گذارده بود ، ميمون قداح از ياران امام باقر(ع) و پس از آن از طرفداران امام صادق (ع) به شمارمي آمد ولي روايتهاي زيادي از اين دو امام نقل كرده است ، ميمون قداح بازرگان بود ونقش او آنقدر مهم بود كه مورخان اورا موسي حقيقي جنبش اسماعيليه تلقي كرده اند . ميمون قداح زماني شروع به گرفتن بيعت براي محمد بن اسماعيل كرد كه سن محمد از16سال تجاوز نمي كرد ، مردم گرداو جمع شدند و محمد بن اسماعيل را نامزد رهبري خود كردند ، محمد مدتي در مدينه منوره بود تاكه هارون الرشيد به حكومت رسيد ، هارون امام موسي بن جعفر(ع) رابه زندان افكند و پس از آن دستور دستگيري محمد را صادركرد . بهانه او براي دستگيري محمد آن بود كه وي مردم را به سوي خود دعوت مي كند واين كه او با جمع كردن هواداران خود و گرد آوري اموال تصميم شورش عليه حكومت را دارد ، لذا محمد مخفيانه از مدينه خارج شد و ازاين شهر به آن شهر آمد و رشد مي كرد او باداعيان خود از مدينه به ري رفت زيراحاكم ري اسحاق بن عباس فارسي از اسماعيليان اصيل بود ، وي سپس روانه نهاوند شد و بعد از آن به تدمردرسوريه رفت وپس ازآن كه اسماعيليان آن جارابه عنوان مركز فعاليتهاي خود برگزيدند درهمان جا درگذشت وي داعيان خود را به شمال افريقا فرستاده بود گفته مي شود محمدبن اسماعيل از ترس مأموران هارون درسرداب خانة خود پنهان مي شد . اسماعيليان پس از او با پسرش عبدالله ملقب به احمد وفي بيعت كردند وفي بامأمون معاصربود چنان كه روايت شده است ازشگردهاي پنهان كاري او اين بود كه وي سردابي درخانه خود داشت كه ازطريق [16] يك كانال وسيع به صحرايي در اطراف شهر (سلميه) متصل مي شد . پولها و دارائي هاي اين جنبش به شترهايي بارمي شد و درسردابها راشبانه به روي آنها مي گشودند و سپس در روز آن را باخاك مي پوشاندند كه هيچ كس به وجود آنها پي نمي برد . سليمه از نظرموقعيت جغرافيايي در ناحيه مركزي واقع شده بود و در نزديكي عراق و بحرين و يمن قرارداشت خلفاي اسماعيليان ( فاطميان) درمصروشمال آفريقا از فرزندان احمد بودند . جنبش اسماعيليه از سازماندهي وپنهانكاري بسيار دقيقي برخورداربود اين جنبش دوازده رتبه دارد كه عبارت است از: امام ، حجت ياباب ، داعي دعاه ، داعي بلاغ ، داعي مطلق يانقيب ، داعي محصور، جناح ايمن و يايمني ، جناح ايسريايدسيري ، مكاسير، مطالب ، مستجيب از جمله شيوه هاي سازماني ايشان آن بود كه نام امام را پنهان مي داشتند فردي به اسماعيليه پيوست بدون آن كه امام خود رابشناسد ، حتي نام جنبش و اسامي دعاه را در اختيار او نمي گذاشتند بلكه پس از گذراندن مراحل مختلف ورسيدن به حد معيني تنها يكي از دعاه را به او معرفي مي كردند به همين سبب ميتوانستند به مراكز حساس حكومت نفوذكنندگاهي پرده داريكي از خلفا اسماعيلي مذهب بوده است و به تدريج براي او وقتي به حد معيني مي رسيد داعي و پس از آن بزرگان جنبش و درآخرامام را به او معرفي مي كردند برخلاف ائمه ماكه علنا" به مردم درس مي دادند و آنها راهدايت مي كردند روحيه جانبازي در اعضاي جنبش اسماعيليه با الهام از عزم وايثار و فداكاري قهرمانان كربلابسيار بالابود .

 

انقلاب ابوالسرايا

    محمدبن ابراهيم بن اسماعيل يعني پسرطباطبايي بن ابراهيم بن امام حسن بن علي بن ابي ابيطالب به طرف كوفه حركت كرد وي با سري بن منصور( ازخاندان ربيعه ) ابن ذهل بن شبيان ( ابوالسرايا) در تاريخ از پيش تعيين شده قرار ملاقات داشت . ابوالسرايا به مزار امام حسين (ع) آمدتامكتبهايي راكه درآنجا مي بينيدگرد آورد زيرامزارامام حسين (ع) پايگاه انقلابها و پناهگاه انقلابيها بود او از آنجا با يارانش به كوفه بازگشت محمد بن ابراهيم وجودخود را در كوفه علني ساخت علي بن عبيدالله بن حسين بن امام علي بن حسين (ع) و مردم كوفه چون فوجي از ملخ او را در برگرفته بودند ايشان اگر سلاحي نيافته بودند به عصا ، چاقو و آجري بسنده كرده بودند. ابوالسرايا و همراهانش نيز در حالي كه دو پرچم زرد دردست داشتند بربالاي كوه ديده مي شدند ايشان نخست والي كوفه را ازميان بردند و سپس لشكريان متعددي رايكي پس از ديگري به شهرها فرستادند تاباگروههايي كه از پيش همآهنگ شده بودند در موعد مقرر عمليات خود را شروع كنند اين امر پس از درگيري ايشان باعبدس بن عبدالصمد و پيروزي براوبود . ابوالسرايا اسماعيل بن علي بن اسماعيل بن امام جعفرصادق (ع) رابه ولايت كوفه برگزيد و روح بن حجاج رابه عنوان فرمانده نظامي وي واحد بن سري انصاري را به سرپرستي ديگر امور وعاصم بن عامر رابه قضاوت منصوب كرد نامه ها يكي پس از ديگري از نقاط مختلف روانه كوفه مي شد نامه هايي كه خبر از فتوحات جديدي مي داد خطراز هرســوخليفه عباسي را دربرگرفته بودخليفه درآن زمان در خراسان به سرمي برد حكومت عباسي تصميمات عاجلي اتخاذ نمود حكومت زهرين مسيب را بالشكري گران روانة آن منطقه كرد ولي اين فرمانده نظامي شكست سختي خورد و مردم كوفه دراين جريان حماسه آفرينيهايي از خود نشان دادند . حكومت تزلزل و اضطراب بيشتري يافت لذا عبدوس بن عبدالصمد را باهزارسوار وسه هزارپياده به جنگ ابوالسرايا فرستاد، پس از وقايع دومين جنگ محمد بن ابراهيم رهبر جنبش مجروح شد و براثر اين جراحات درگذشت ابوالسرايا خود را به محمد بن ابراهيم رساند واليان مختلفي به ولايت شهر هاي متعدد نصب شدند و به دنبال آن ابوالسرايا مردم را گرد آورد و خطبه اي خواند و خبرمرگ محمد را به آنها داد و به ايشان تسليت گفت ، صداي گريه مردم به بزرگداشت وفات او بالاگرفت ، ابوالسرايا درسخن خود را ابوعبدالله رحمه ا... نظيرخودراجانشين قرارداده است وي ابوالحسن علي بن عبيدالله را برگزيده [17] اگرشما راضي هستيد اونيزراضي است والاكسي را ازميان خود برگزينيد دراين جامحمد بن محمد پسرزيدفرزند انقلابي امام علي بن الحسين (ع) كه درآن هنگام جوان كم سن و سالي بود پيش آمد ابوالسرا پاسخ داد ، رضايت من بسته به رضايت تو و سخن من همان سخن توست . پس محمدبن محمد را پيش آوردند و بااوبيعت كردند . اين نشانگر آن است كه انقلابيون اهداف و ارزشها رابه عنوان شعاري سرمي دادند كه درزندگي عملي آنها نيز تحقق داشت تنوره جنگ شعله ورشد و جنگ سختي در گرفت و انقلابيون همچنان پايداري و مقاومت مي كردند . نيروهاي انقلابي همه نيرنگهاي ارتش بني ارتش بني عباس را نقش بر آب مي كردند . ابوالسرايا يكي از فرماندهان هرثمه راكشت، با مرگ وي سپاهيان بني عباس با شكست فاحشي روبروشدند هرثمه لشكري راكه قريب پنج هزارسواره داشت به عنوان ذخيره باقي گذاشته بود تاوارد عمل شود يك بارديگرسپاهيان دو طر ف در برابر يكديگرايستادند ولي اين بارنيزهرثمه از اين كارزارطرفي نسبت لذا باصداي بلند چنين گفت: اي مردم كوفه چرا خون ماوخودتان رابرزمين مي ريزيد اگر جنگ شما باما به سبب آن است كه امام ما را خوش نمي داريد پس اين منصور بن مهدي است كه مورد قبول ما و شماست بيآييد تابااو بيعت كنيم و اگرمي خواهيد خلافت رااز خاندان عباسيان بگيريد پس امام خود را برگزينيد تادرروز دوشنبه همگي اجتماع كنيم و بدون كشت و كشتاردراين باره به بحث بنشينيم ، دراين هنگام مردم كوفه از حمله بازايستادند ولي ابوالسرايا به ايشان چنين گفت : واي برشما اين نيرنگي بيش نيست ولي مردم كوفه نپذيرفتند . ابوالسرايا احساس كرد كه هدف بني عباس تحقق يافته است و ازرفتن به بصره صرف نظركرد و تصميم گرفت راه واسط را در پيش گيرد پس از رفتن به بصره به خاطربازداشتن باديه نشين صرف نظركردوي به طرف اهوازبه راه افتاد تااين كه به شوش رسيد ولي دروازه را به روي اوبستند او دستور داد تا در رابگشايند بدون اينكه اوخبرداشته باشد .

سپاهيان بني عباس به فرماندهي مأموني او را تعقيب كردند [18] وجنگ شديدي  بين ابوالسرايا و همراهان او با لشكريان بني عباس درگرفت چيزي نمانده بود كه ابوالسرايا به پيروزي برسد ولي فريب خوردن يكي از غلامان او موجب شد كه با شكست روبروشود . بدين ترتيب سري بن منصور دستگير و اعدام شد و محمد بن محمد بن زيد نيز به خراسان فرستاده شد پس از آرامش اوضاع او رابه وسيله سم به قتل رساند .

 

قيام محمد بن جعفر

     به روزگارمأمون نيزمحمد بن جعفرنوادة امام زين العابدين در مدينه انقلابي برپاكرد و مردم مدينه با وي بيعت كردند ، مدينه شهري به شمار مي آمد كه درآن رهبري معنوي همچنان به قوت خودباقي بود همه مي دانيم كه شافعي ومالك بن انس به ابوحنيفه همگي در مدينه منوره برسر مي بردند . مدينه براي حكومت اسلامي آن دوره منطقه اي اساسي و استراتژيك تلقي مي شد اگر چه از نظرعمليات نظامي منطقه مناسبي به شمارنمي رفت زيرااوراازمأمون و سايرخاندان بني عباس براي خلافت شايسته تر مي دانستند با او به عنوان اميرالمؤمنين بيعت كردند . اين عمل آرامش مأمون را برهم زد ، محمد بن جعفر پس از آشكار كردن دعوت به مكه رفت و به ياري طالبياني كه برگرداوجمع شده بودند باهارون بن المسيب جنگيد بسياري از ياران محمد بن جعفركشته شدند ولي اوپايداري كرد وحتي فرستادن علي بن موسي الرضا(ع) به وساطت نيز نتيجه نداد زآن پس هارون بن المسيب وي رامحاصره كرد و براثر كمبود زاد وتوشه ياران از گردش پراكنده شدند واوخودرابه ناچارتسليم كرد و براي يارانش امان خواست ، سپس اوراگرفته و به خراسان فرستادند و همانجا بودتادرگذشت محمدبن جعفرمردي دانشمند و پيشواي طالبيان مدينه بود و بسيار روايت مي كرد و محدثات ازاو روايت كرده اند .[19]

 

قيام محمد بن قاسم

    انقلاب محمد بن قاسم بن علي بن علي بن عمربن امام زين العابدين علي بن الحسين (ع) بارزترين انقلاب در زمان امام جواد(ع) بود . مردم اورا صــوفي لقب داده بودند زيرا او عادتا" جامه اي از پشم سفيد رنگ خشن برتن مي كرد ولي اهل علم وفقه ودين وزهد بود ، او به مرور در استان خراسان رفته بود و پس از آن كه كوفه راترك گفت تنها چند نفر از اهالي كوفه اوراهمراهي مي كردند وي قبلا"به ((رقه)) رفته بود ودر آن سفر تعدادي از سران زيديه درركابش بودند كه يحيي بن الحسين بن الفرات الفراروعبادبن يعقوب رواچني از جمله ايشان بودند گرچه رهبري زيديه را افرادغيرزيدي برعهده داشتند ولي با اين وجود اساس بسياري از انقلابها به شمار مي رفت ، محمدبن قاسم از ميان كساني كه باوي بيعت كرده بودند افراد مناسبي برگزيدو به همراهي ايشان مرو راترك كرد، پس از آنكه عده اي از اطرافيان محمد بن قاسم تبعيد شدند وي به اتفاق باقيمانده اصحابش به طالقان رفت ابراهيم همرزم محمد روايت مي كند كه به او گفتيم كه اگر كارهاي خود را تمام كرده اي و آمادة خروجي پس جنگ خود را به ايشان اعلان كن عبدالله بن طاهر تعقيب تو را شروع كرده است ، محمدبن قاسم و عبدالله بن طاهرجنگهاي بسياري بايكديگر كردندكه در نتيجه محمدبن قاسم توانست شكستهاي سختي رابرعبدالله بن طاهروارد آورد ، ابن طاهربه فرمانده خودگفت : جاسوسي را برگـــماشته ام كه نفـسهاي تو را هم به اطلاع من مي رساند فرمانده او راهي فساء شد و در فاصله يك فرسخي آن نامه ابن طاهر را گشود نقشة كاملي دراين نامه طرح شده بود و خانه اي كه محمدبن قاسم و ياراو ابوتراب درآن سكونت داشتند مشخص شده بو دابن طاهردراين نامه دستورداده بود محمدبن قاسم وابوتراب را بسختي دربند كشند و دراولين لحظاتي كه به آنها دست يافتند انگشتري ايشان را نزد وي بفرستند و مراقب و مواظب كامل داشته باش و دربارة او بسيار دقت كن تاوي وهمراهش را نزد من آوري اين نقشه با موفقيت روبروشد و محمدبن قاسم و همرزمش ابوتراب نزدابن طاهربه نيشابور فرستاده شدند . معتصم خبرآمدن محمد را به بغداد شنيد ، معتصم باديدن محمد بن قاسم مي خنديد و محمد بن قاسم تسبيح مي گفت و استغفارمي كرد ، محمد بن قاسم خيلي زودطرح ماهرانه اي ريخت و از زندان فراركرد سپس به واسط گريخت محمد تا پايان عمر معتصم و بعد ازاو واثق ومدتي از خلافت متوكل را در خفابه سربرد ، گويند در زمان متوكل دستگيرشد و تاآخر عمر در زندان به سر برد .[20]

 

 

 

 

 

فهرست منابع :

1.                      ابراهيم حسن حسن ، ترجمه پاينده ابوالقاسم ، تاريخ سياسي اسلام ، انتشارات جاويدان ، چاپ هشتم،1373

2.                      معروف الحسني هاشم ، ترجمه عارف سيدمحمد صادق ، جنبشهاي شيعي درتاريخ اسلام ، انتشارات آستان قدس ، 1371

3.                      رضوي، اردكاني، سيد ابوالفضل، ماهيت قيام شهيد فخ، مركزمطالعات و تحقيقات اسلامي ، چاپ اول تيرماه ،1370

4.                      محمدتقي مدرسي، ترجمه حميد رضا آژير، امامان شيعه و جنبشهاي مكتبي، ناشرپژوهشهاي اسلامي، 1367 اسفند

5.                      دايره المعارف تشيع ، تشيع ( سيري درفرهنگ و تاريخ تشيع ) ناشرنشرسعيد محبي، چاپ اول 1373پائيز

6.                      جليلي مهدي، قيامهاي علويان حسني، پايان نامه، 1375

7.                      الحائري، محمد مهدي، شجره طوبي، الناشر مكتبه المصطفوي، چاپخانه قم

8.                      مقاتل الطالبين

9.                      تاريخ طبري، جلد1

10.               محدث قمي، منتهي الامال، جلد1

11.               فياض، تاريخ اسلام    



[1]  - رضوي اردكاني ، سيدابوالضل ، ماهيت قيام

[2]  - رضوي اردكاني ، سيدابوالضل ، ماهيت قيام شهيد فخ ، مركزمطالعات و تحقيقات اسلامي ، ص 138

[3]  -  رضوي اردكاني ، سيدابوالضل ، ماهيت قيام شهيد فخ ، مركزمطالعات و تحقيقات اسلامي ، ص 140

[4]  - رضوي اردكاني ، سيدابوالضل ، ماهيت قيام شهيد فخ ، مركزمطالعات و تحقيقات اسلامي ، ص 142

[5]  -  رضوي اردكاني ، سيدابوالضل ، ماهيت قيام شهيد فخ ، مركزمطالعات و تحقيقات اسلامي ، ص 144

[6]  - رضوي اردكاني ، سيدابوالضل ، ماهيت قيام شهيد فخ ، مركزمطالعات و تحقيقات اسلامي ، ص 146 و ص150

[7]  - رضوي اردكاني ، سيدابوالضل ، ماهيت قيام شهيد فخ ، مركزمطالعات و تحقيقات اسلامي ، ص155

[8] - - رضوي اردكاني ، سيدابوالضل ، ماهيت قيام شهيد فخ ، مركزمطالعات و تحقيقات اسلامي ، س 157

[9]  0 مقاتل الطالبين ، ص 472

[10]  - مقاتل الطالبين ، ص482

[11]  - منتهي اللامال ، محدث قمي

[12]  - مقاتل الطالبين ، ص 487

[13]  - مقاتل الطابين ، ص487وتاريخ طبري، جلد1، ص29

[14]  - رضوي اردكاني ، سيدابوالفضل ، ماهيت قيام شهيد فخ ، مركز مطالعات و تحقيقات اسلامي ، ص 166

[15]  - رضوي اردكاني ، سيدابوالفضل ، ماهيت قيام شهيد فخ ، مركز مطالعات و تحقيقات اسلامي ، ص170

[16]  - مدرسي ، محمد تقي ، ترجمه حميد رضا آژير، امامان شيعه و جنبشهاي كتبي ناشربنيادپژوهشهاي اسلامي مشهد ، ص 225

[17] - مدرسي محمدتقي ، ترجمه حميد رضا آژير، امامان شيعه و جنبشهاي مكتبي ، ناشربنياد پژوهشهاي اسلامي مشهد ، ص 259

[18] - مدرسي محمدتقي ، ترجمه حميد رضا آژير، امامان شيعه و جنبشهاي مكتبي ، ناشر بنياد پژوهشهاي اسلامي مشهد ، ص 260

[19]  - دايرة المعارف تشيع اسيري در فرهنگ و تاريخ تشيع ، ناشر، نشرسعيد ، مجتبي ، ص 323 وص308

[20]  - مدرسي محمدتقي ، ترجمه حميد رضا آژير، امامان شيعه (ع) و جنبشهاي مكتبي ، ناشربنياد پژوهشهاي اسلامي ، ص311وص310وص309